چو دريا درفشان از جوش منشين
سخن سركردهاي خاموش منشين
به دل گو باش خاشاكي به خاكي
چو در كف هست خاكي نيست باكي
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتي خاك ريزم طرحش از نو
زمان خوشدلي تنگ است درياب
شتاب عمر بين د ر عيش بشتاب
رها كن عقل را ديوانه ميگرد
چو مستان بر در ميخانه مي گرد
غم هر بوده و نابوده تا چند
حكايت گفتن بيهوده تا چند
فلك را جور بياندازه گشتست
جهان را رسم و آيين تازه گشتست
هزار امروز همآواز زاغ است
گل از بي رونقيها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم ديرينه گر در سينه داري
چه غم گر بادهي ديرينه داري
دو چيز اندوه برد از خاطر تنگ
ني خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ
فلك را عادت ديرينه اين است
كه با آزادگان دايم به كين است






